محمد تقي جعفري

146

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

در ميان كفن همان لحظه زنده شود . در نتيجه انسان گلو بريده از جاى خويش بر مىخيزد و خون خود را از خونريزش مطالبه مىكند . بدين سان از آغاز قرآن تا پايانش ، همه و همه در قطع رابطه علل و معلولات است . كشف اين اسرار هرگز از عقل نظرى كار افزا ساخته نيست . يك راه دارد و بس : « بندگى كن تا ترا پيدا شود » . فلسفى بىنوا در زنجير گرانبار معقولات تجريدى ساخته شدهء ذهنش گرفتار است . آن چه كه شهسوار ميان حقايق است عقل عقل است كه مانند مغز و عقل نظرى پوست آن است ، معدهء حيوانى خود طبيعى كارى جز جستجوى پوست ندارد . اين قاعدهء كلى است كه هر كس كه مغز جو است هميشه از پوست متنفر و پوست براى او ملال آور است ، براى ارواح نغز آدميان ، مغز ( عقل عقل ) حلال و بلكه لازم است . در جايى كه قشر عقل ( عقل جزئى ) مىتواند استدلالها داشته باشد و چگونه ممكن است عقل كل بدون يقين و آگاهى مرتكب عملى شود ؟ اين عقل معرفت باره كارى جز سياه كردن كاغذهاى سفيد شغلى ندارد ، در صورتى كه عقل عقل آفاق هستى را منور مىسازد . عقل عقل ار سياهى و سفيدى و هر رنگ ديگر فارغ و هدفش روشن ساختن دل و جان آدمى است . اگر براى اين سياه و سفيد قدر و قيمتى باشد ، مربوط به آن شب قدر است كه مانند ستاره‌اى درخشان در شب تابيدن گرفت . كيسه و هميان ارزش خود را از طلايى كه توى آنها است ، در مىيابد و الا كيسهء خالى چه قيمتى مىتواند داشته باشد چنان كه قيمت بدن مادى وابسته به جان آدمى است همچنان ارزش جان انسانى از پرتو جانان است كه به او مىتابد . اگر چنين بود كه